رد احساس بر تن واژه ها (:
-از شدتِ غرق شدن در اقیانوسِ بیکرانِ اندیشهها، چشمانم به خواب نمیرود… + به چی فکر میکنی؟ -نمیدانم… به هستی، به نیستی، به معنای وجود و به هیچ… +اسکل، عصری نسکافه زدی خوابت پریده، ول کن بابا!
سیبزمینیهای روی گاز منتظرن کوکو بشن و دارن بهم دهنکجی میکنن، منم از دور فقط نگاه میکنم. رابطهمون دیگه شکرآب شده! در حدی که ترجیح میدم سیبزمینی آبپز بخورم؛ هم سالمه هم خوشمزهست. دردسر وا رفتن هم نداره!
اون همیشه یه قانونِ عجیب داشت: یا باید همهچیز بینقص باشه، یا اصلاً بیخیال بشه. انگار واسه اون، «معمولی بودن» یعنی مرگ! هر بار که میخواست یه کار جدید رو شروع کنه، یه جوری به خودش فشار میآورد که انگار باید از همون قدم اول، یه شاهکارِ جهانی بسازه. اگه حس میکرد شرایط صددرصد ردیف نیست، کلاً بیخیال میشد. همینطوری، سالها بود که فقط توی جای خودش ایستاده بود و حتی پلهی اول رو هم برنمیداشت؛ چون میترسید پلهی اول، اون شکوهِ مدنظرش رو نداشته باشه. این مدل نگاه، حتی توی رابطههاش هم به چشم میخورد. یه بیتوجهیِ کوچیک، یا یه سوءتفاهمِ ساده، واسش یعنی تهِ خط. یا باید همه چیز عالی و بیعیب باشه، یا کلاً تموم بشه. خلاصه، توی تلهی «یا همه یا هیچی» گیر کرده بود؛ تلهای که باعث میشد همهچیز رو از دست بده، فقط به خاطر اینکه نمیتونست همهچیز رو کامل داشته باشه..
خشم او حاصل هزاران اتفاق کوچک بود؛ چیزهایی که بهتنهایی ارزش یک اخم را هم نداشتند، اما وقتی روی هم تلنبار شدند، به طوفانی مهار نشدنی تبدیل شدند . او حتی از اینکه اینقدر زود از کوره در میرفت، عصبانی بود؛ از خودش و از همه. در آن لحظه، او تنها به یک آرامش مطلق و تمام دمنوشهای آرامبخش دنیا نیاز داشت...
دستهای زخمی و پینهبستهاش را قایم میکرد. پوستشان زیر آفتاب تیره شده بود و بخاطر داس گرفتن، سفت و پینه بسته بود. خار و خاشاک هم با آنهمه زخم و خطوخطی، چهرهی دستهایش را عوض کرده بود. خجالت نمیکشید، فقط نمیخواست کسی بابت دستهای او به پدر و مادرش حرفی بزند. وقتی خستگی آنها را میدید، دلش طاقت نمیآورد که گوشهی خانه بنشیند؛ اما دستکشها هم دوبرابر دستهایش بود و با آنها نمیشد کاری کرد...
امشب موقع آشپزی یه رویی از خودم دیدم که تا حالا ندیده بودم! کوکوها یکییکی داشت وا میرفت و منم که کلاً آمپر چسبونده بودم، یهو زدم به سیم آخر. با قاشق افتادم به جون کوکوهای بیچاره و جوری همشون زدم که روغن و محتویاتِ ماهیتابه، مثلِ بمبِ رنگ پخش شد روی دیوار، گاز و حتی فرش! همه جا رو به گند کشیدم، ولی عجیب این بود که دلم آروم گرفت. نه گریه کردم، نه غر زدم و نه با خودم کلنجار رفتم؛ فقط خالی شدم. خانواده که وضعیت رو دیدن، ازم ناامید شدن، ولی من برای اولین بار به خودم افتخار کردم! چون یاد گرفتم به جای اینکه با بغض و گریه خودم رو داغون کنم، یه جوری خودم رو تخلیه کنم که حداقل ته دلم سبک بشه.!
جیکجیک گنجشکها که بلند شد، رفتم پشت پنجره ببینم چه خبره. دیدم درخت توتِ کوچه رسیده و گنجشکها هم دارن از خودشون پذیرایی میکنن! گفتم: بهبه! بالاخره رسیدیم به اون روزا که هر چند قدم یه نفر آویزونِ درخته و داره توت میخوره؛ حتی مورد داشتیم یکی با کت و شلوار رفته بود بالا، چنان ریلکس توت میخورد انگار رو صندلیِ اداره نشسته و داره کارهای پشت میزش رو انجام میده!
ابرهای پنبهای بر آسمانِ آبی نشستهاند و نسیمی که عطرِ یاس را به جانِ نفسها میپاشد، آرام از کوچهها میگذرد. میوههای نوبرانهی باغ، هنوز بر شاخهها ماندهاند و در انتظارِ رسیدن و لپگلی شدناند. در این میان، آلوچه دزدکی به خورشید زل زده، زودتر از همه لپگلی شده؛ ترش و شیرین، درست مثل خودِ بهار. زیباییهای بهار بسیار است…
«میدونی آدما بیشتر از شادیهاشون، به غمهاشون بها میدن. ساعتها بهشون فکر میکنن، باهاشون زندگی میکنن، حتی وسطِ خوشترین لحظاتشون هم یاد غصههاشون میافتن. انگار غم، موندگارتر از شادیه! حتی بعد از سالها، فقط یه یادآوری کوچیک کافیه تا دوباره دلشون بگیره.» اینها رو به گلدون خشک کنار پنجره میگفت. دختری که پنج سال بود مهمان تیمارستان بود.
مادربزرگ کنار پنجره نشسته بود، خیره به فنجون چای، غرقِ افکارش. به جوونیاش فکر میکرد؛ به روزهای خوبِ گذشته، به روزهایی که پر از جنبوجوش بود و یکجا بند نمیشد. حالا اما، بیرفیقِ شفیقش عصا حتی نمیتوانست چند قدم راه برود. لبخند کمرنگی روی لبش نشست. با خودش گفت: «چه زود گذشت… تمام اون عجلهها، تمام اون بدو بدوها، آخرش منو رسوند به همین صندلی کنار پنجره.» چای را هم زد و ادامه داد: «یه زمانی فکر میکردم خوشبختی، رسیدن به فرداست. امروز رو دستکم میگرفتم، میگفتم هنوز وقت هست. اما حالا میفهمم، زندگی همون امروزهایی بود که جدیشون نگرفتم.همون روزایی که زود سپری شدنشو آرزو میکردم .»