دستهای زخمی و پینهبستهاش را قایم میکرد. پوستشان زیر آفتاب تیره شده بود و بخاطر داس گرفتن، سفت و پینه بسته بود. خار و خاشاک هم با آنهمه زخم و خطوخطی، چهرهی دستهایش را عوض کرده بود. خجالت نمیکشید، فقط نمیخواست کسی بابت دستهای او به پدر و مادرش حرفی بزند. وقتی خستگی آنها را میدید، دلش طاقت نمیآورد که گوشهی خانه بنشیند؛ اما دستکشها هم دوبرابر دستهایش بود و با آنها نمیشد کاری کرد...