جیکجیک گنجشکها که بلند شد، رفتم پشت پنجره ببینم چه خبره. دیدم درخت توتِ کوچه رسیده و گنجشکها هم دارن از خودشون پذیرایی میکنن! گفتم: بهبه! بالاخره رسیدیم به اون روزا که هر چند قدم یه نفر آویزونِ درخته و داره توت میخوره؛ حتی مورد داشتیم یکی با کت و شلوار رفته بود بالا، چنان ریلکس توت میخورد انگار رو صندلیِ اداره نشسته و داره کارهای پشت میزش رو انجام میده!