مادربزرگ کنار پنجره نشسته بود، خیره به فنجون چای، غرقِ افکارش. به جوونیاش فکر میکرد؛ به روزهای خوبِ گذشته، به روزهایی که پر از جنبوجوش بود و یکجا بند نمیشد. حالا اما، بیرفیقِ شفیقش عصا حتی نمیتوانست چند قدم راه برود.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست. با خودش گفت: «چه زود گذشت… تمام اون عجلهها، تمام اون بدو بدوها، آخرش منو رسوند به همین صندلی کنار پنجره.»
چای را هم زد و ادامه داد: «یه زمانی فکر میکردم خوشبختی، رسیدن به فرداست. امروز رو دستکم میگرفتم، میگفتم هنوز وقت هست. اما حالا میفهمم، زندگی همون امروزهایی بود که جدیشون نگرفتم.همون روزایی که زود سپری شدنشو آرزو میکردم .»