اون همیشه یه قانونِ عجیب داشت: یا باید همهچیز بینقص باشه، یا اصلاً بیخیال بشه. انگار واسه اون، «معمولی بودن» یعنی مرگ!
هر بار که میخواست یه کار جدید رو شروع کنه، یه جوری به خودش فشار میآورد که انگار باید از همون قدم اول، یه شاهکارِ جهانی بسازه. اگه حس میکرد شرایط صددرصد ردیف نیست، کلاً بیخیال میشد. همینطوری، سالها بود که فقط توی جای خودش ایستاده بود و حتی پلهی اول رو هم برنمیداشت؛ چون میترسید پلهی اول، اون شکوهِ مدنظرش رو نداشته باشه.
این مدل نگاه، حتی توی رابطههاش هم به چشم میخورد. یه بیتوجهیِ کوچیک، یا یه سوءتفاهمِ ساده، واسش یعنی تهِ خط. یا باید همه چیز عالی و بیعیب باشه، یا کلاً تموم بشه. خلاصه، توی تلهی «یا همه یا هیچی» گیر کرده بود؛ تلهای که باعث میشد همهچیز رو از دست بده، فقط به خاطر اینکه نمیتونست همهچیز رو کامل داشته باشه..