امشب موقع آشپزی یه رویی از خودم دیدم که تا حالا ندیده بودم! کوکوها یکییکی داشت وا میرفت و منم که کلاً آمپر چسبونده بودم، یهو زدم به سیم آخر. با قاشق افتادم به جون کوکوهای بیچاره و جوری همشون زدم که روغن و محتویاتِ ماهیتابه، مثلِ بمبِ رنگ پخش شد روی دیوار، گاز و حتی فرش!
همه جا رو به گند کشیدم، ولی عجیب این بود که دلم آروم گرفت. نه گریه کردم، نه غر زدم و نه با خودم کلنجار رفتم؛ فقط خالی شدم. خانواده که وضعیت رو دیدن، ازم ناامید شدن، ولی من برای اولین بار به خودم افتخار کردم! چون یاد گرفتم به جای اینکه با بغض و گریه خودم رو داغون کنم، یه جوری خودم رو تخلیه کنم که حداقل ته دلم سبک بشه.!