امرداد21 روز پیش
به تویی که همه تو را به پاکی میشناسند، به تویی که میگویند دل ها را خون میکنی و آری دل من رنگ این خون را به خود گرفت ، به تویی که میدانستم ثباتی در ذاتت وجود ندارد و موجی هستی که مدام آونگ زندگیام را با خود به هر سویی میکشونی اما خودم را سوار قایقی کردم که تو پارویی بهش ندادی. از تو دلگیرم؛ نه از تو متنفرم. آنقدر زیاد که اسمت را هم نمی خواهم به زبان بیاورم. تو مثل یک شیطان مرا وسوسه کردی. گفتی بگو، گفتی بمان، گفتی ببین اما نگفتی زندگی کن.
دیگر نمیخواهم صخره ای باشم که تو با خروشت بهش میکوبی. از حالا به بعد میخواهم سوار کشتی شوم. از عرشه اش میتوانم دوباره همه چیز را دوست بدارم. اما فقط دوست داشتن؛ نه بیشتر زیرا آنگاه دوباره نام تو را به خود میگیرد. تویی که با تعادل لحظه ها بیگانه ای. با تعادل هر آونگی.
تو هرچی که باشی نمیتوانی مانع زندگی من با دل و حسم شوی. ولی این بار حرف اول دلم را منطق و عقل میزند. تو دل ها را خون میکنی اما این بار دلم از خود تو خون است. از وجود سرزده و هزار رنگت. تو در این گرداب غرق خواهی شد تا بتوانم در کنار ساحل زندگی لنگر بیندازم. آری ساحل زندگی. چقدر اسمت را دوست دارم