نمیدانم. نمیدانم بازم راهی، مسیری، پلی به سوی تو هست یا نه. راه های زیادی به تو وجود داشت. شاید بشود گفت که همه آن ها را رفتم و خودم در آخر هر کدومشون فقط به مقصد نگاه کردم. هیچوقت قدر این همه مسیری که برایم باز کردی را ندانستم. کلی خون دل خوردی تا دوباره و دوباره راه جدیدی برایم بسازی. راه جدیدی که سبز باشد. نمیدانم برای آباد کردن این مسیر چقدر تلاش کردم. اصلا تلاش کردم؟
اگر بگویم نه دروغ گفته ام. اگر هم بگویم آره کافی است به چشمانم رجوع کنم. تنها یک طرف جاده سبز پوش شده است که همه شان را تو کاشتی و نگهداری کردی. اما طرفی که مال من بود فقط در حد جوانه شاید موند...
گفتی نه حرفی مونده نه ذوقی نه دلی و نه عشقی. شاید تنها چیزی که برای من مانده همین آخری باشد. اما همونجور که میدانستم و خودت بهم گفتی اون به تنهایی کافی نیست. حالا بیشتر میفهمم که کافی نیست.
نمیدانم شاید در زمان اشتباه راهمان را یکی کردیم. هرچی که باشد تو را با تمام وجودم مثل یک مروارید درون صدف فسرده این دریای شور نگه میدارم. و باز نمیدانم تور عشقت را در این دریای شور پهن خواهی کرد؟ آیا این صدف را در دستانت لمس خواهی کرد؟
نقدها