نمیدونم. واقعاً نمیدونم چه کار بزرگ و خوبی تو دنیا کردم یا قراره بکنم که خدا تو رو توی زندگیم قرار داده. من طعم خوش زندگی را کنار تو درک کردم و چشیدم، زیبایی و پاکی را با تو شناختم و آهنگ عشق را با صدای ساز قلب تو گوش کردم. اصلاً تو خود برهانی متقن بر اثبات وجود عشق های اصیل هستی. اصالتی که در جوهر وجودت پررنگ و جاری است.هر زمان در ابر سنگین سیاهی ها گم میشوم، تو ستاره قطبی آسمان تاریک جان خسته ام میشوی و دوباره دلم قبله خودش را پیدا میکند.
آن شرر چشم هایت جان مرا زیر سایه حریر مژگانت چراغانی میکنند. روبرویم نشستهای و دستت را تکیهگاه چانه کردی و با لبخند نگاهم میکنی. من هم بیکار نمینشینم و تا میتوانم با چشمانم از تو عکس میگیرم. معذرت میخوام که اینقدر زیاد نگاهت میکنم. ولی باور کن دست خودم نیست و نمیتونم کاریش کنم.
دور شدن از تو چقدر بیرحمانه است و هر بار دردناکتر از قبل میشود. امشب هم بیخوابی به سرم خواهد زد. اما چقدر خوشبختم که فکر تو خواب را ازم میگیرد. مثل خیلی از شب های دیگر.