امروز هم مثل دیروز است و شمارش معکوس برای پایان خسته کننده آن شروع شده است. البته که بحث دیروز و امروز نیست. هر روزی که نمیبینمت یا کنارم نیستی همین بساط است. امیدوارم فردا اینگونه نباشد.
آفتاب از بین کرکره های پرده به درون اتاق سرک کشیده. صدای در میآید. در را باز میکنم و به استقبالت میآیم و میگویم: ببین با آدم چکار میکنی که هر وقت نیستی دست و دلم به هیچ کاری نمیره. اما حالا که آمدی انگار همه پنجره ها باز شدن و هوای خانه عوض شده.
شمیم عطر تنت همه وجودم را تسخیر میکند. می نشینیم و میان ما فقط یک فنجون چای فاصله است. تو با حرف هایت آن را هم میزنی و شیرین و شیرینتَرَش میکنی و من هم واو به واوش را مزه مزه میکنم. چه فردای هوس انگیزی...