آسمان عقد ثریا را به دور گردن شب انداخته. باد موهای تازه جان گرفته درختان را شانه میکند. گل های یاس در باغچه دلم دویدهاند؛ رایحه خود را از نفس هایت وقتی در چند سانتیمتریام نشسته بودی وام گرفتهاند. همه این ها یک روز بخصوص را در گوشم زمزمه میکنند...
سر رشته آرزو را از آینده میگیرم. آنقدر دنبالش میکنم تا به تو میرسم. دلم میخواد دستانت رو بگیرم. دستانی که نور از آنها متصاعد میشود. قدم میزنیم. مِن مِن میکنم و میخواهم بگویم: تَ..وَ..
نتونستم.
قیچی نگاتیو های چاپ نشده ذهنم را میبرد. رشته از دستم در میرود. کورمال کورمال دنبال چیزی میگردم. دستم به یک چیز خیلی نرم برخورد میکند؛ مثل مخمل است. نمیفهمم که لب های تو هستند یا برگ های یک گل سرخ. دوباره تو را میبینم. تلاش میکنم که بگویم: تَوَ..لُ..
باز هم نتونستم.
در فکر تو غرق میشوم. ناگهان انگشتم میسوزد و به خودم میآیم. آخرین شمع روی کیک را روشن میکنم. آنها را فوت میکنی اما خاموش نمیشوند چون از جنس عشق من به تو هستند. روبرویت میایستم؛ بیادبی میکنم و بی اجازه در آغوش میگیرمت و در گوشت آرام میگویم: تولدت مبارک عزیز ترینم