غروب شده و دلم مثل آسمان گر گرفته. از آخرین باری که دیدمت بیست و چهار ساعت هم نگذشته اما حسابی دلم هوا تو کرده. از وقتی بیدار شدم خلأ بزرگی درونم را پر کرده و احساس میکنم روحم نقطه به نقطه اش تاول زده است. روحی که درمان پذیر نیست مگر اینکه وجود نازنین تو آن را مرهمی باشد.
روز ها و شب ها بیشتر از هر کس دیگهای با تو حرف میزنم اما حیف که همش توی فکر و خیالاتم نشخوار میشوند و دیر به دیر رنگ واقعیت به خود میگیرند. گاهی اوقات تصور میکنم اینجایی و داریم برای هم کتاب میخوانیم، یا با هم فیلم میبینیم و حتی با هم آشپزی میکنیم؛ لابد با خودت میگی مگه بلدی؟ خب نه؛ ولی بالاخره یک چیزایی میتونم دست و پا کنم. فوقش میتونم از تو یاد بگیرم. من همه این ها را تنها با تصویر تو در ذهنم حک کردهام.
راستی که چقدر دیشب زیبا بودی و اون ساعتی که تازه به دستت دیدم هم خیلی قشنگ بود. البته نه فقط دیشب بلکه تو همیشه همین قدر برازندهای و باطن و مکنونات ذهنی و قلبی تو بسیار زیبا تر و روشن تر از هر چیزی است. من بینهایت میخواهمت. فقط و فقط تو را.