حدود پنج سال قبل بود. درست نمیدونم چی شد اما یک دفعه به خودم آمدم دیدم دلم پیشت گیر کرده. اون موقع خیلی به احساسم اعتماد نکردم. سعی کردم خیلی بهش فکر نکنم. هر وقت این احساس، که همیشه زیر چشمی حواسم بهش بود رو میخواستم جدی نگیرمش، انگار یک چیزی به قلبم سوزن میزد و میگفت: خودتم خوب میدونی که عاشقش شدی!
هر سال که میگذشت احساسم بهت قویتر و قابل اعتمادتر میشد. تا اینکه نزدیک یک سال پیش بود تصمیم گرفتم بنویسم. شاید اینجوری دلتنگی خودم رو کمتر بکنم. اما مثل یک جور استسقا بود و تشنه تر میشدم.
بهم گفت: خیلی دوست دارم بدونم در مورد من چه فکری میکنی
گفتم: در مورد اون چرندیاتی که از ذهنم عبور کرده خواستم بگم اونا فقط محدود به تو نبودن و راجع به بعضی از عزیزانم هم سراغم آمده. اما همانطور که گفتم بهشون باور نداشتم و ندارم. چه در رابطه با تو و چه دیگران
اما تفکری که از تو دارم اینه که آدمی هستی که جدی دنبال آرزوهاشه؛ حتی اگه بقیه مخالفش باشن. کسی هستی که دنبال استقلال خودتی و به شدت مهربونی. از طرفی اگر کسی مخالف تو باشه یه جورایی عصبی و بداخلاق میشی. یک چیز دیگه اینکه هنوز شیطنت های خودتو داری که خیلی دوست داشتنیه