میدونم نمیخواست مرا ببیند یا صدایم را بشنود یا حتی از نزدیکی اش رد شوم. میدونم که ازم خواست که ازش فاصله بگیرم همه اینا رو میدونستم اما...
اما دلم راضی نمیشد. همیشه هروقت از من یا هر چیز دیگه ای دلگیر میشد میرفت همون جای همیشگی مخصوص خودش؛ یک گوشه دنج. امشب برای اولین بار به اونجا رفتم به امید اینکه او را آنجا پیدا کنم. همه راه که بدون توقف میدویدم و گاهی راه میرفتم به این فکر میکردم که آره اون حتماً اونجاست. دوباره و دوباره دویدم. نمیدونستم چی میخوام بهش بگویم فقط میخواستم کنارش باشم حتی اگر یک بار دیگر برای عمرم باشد. نمیخواهم ناراحتی اش عمیق و طولانی شود. نمیخواهم جای زخم غمش رو گلبرگ قلبش بماند. نمیخواهم...
رسیدم. اما ندیدمش. شاید امشب به آنجا نیامده بود یا شاید آمده بود و رفته بود و من دیر رسیدم. اصلا دوباره او را میبینم؟ او میخواهد مرا ببیند؟ یاد این آهنگ افتادم که میگفت: بی تو دنیا نمیارزه تو با من باش و بذار همه دنیا منو همیشه تنها بذاره.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.