مینویسم آرام، برای دلهایی که شلوغاند. فنجون، مکث کوتاه من میان روزهای بلند است. | نویسنده|
عزیزانِ دلم! اگه بخواید یک کتاب راجب خودتون بنویسید، صفحه آخرش چی مینویسید؟ خودم: و در نهایت تو را با تمام دردها و زخمهایت به مقصد خواهم رساند، شاید چندی دیر اما نه آنقدر که مرگ به آغوشت کشد.
ساعتهاست که به دیوارِ سردِ این اتاق خیره ماندهام؛ جایی که کلماتِ شما، مثلِ خنجر، تمامِ پنجرهها را بر روی امید بست. حالا که به تهِ این قصه رسیدهام، فقط میخواهم بدانی؛ من زیرِ بارِ اینهمه «ندیدن»، نه که شکستهام، که تمام شدهام.
از جانم چه میخواهید؟ ای بیخبر از شبی که بعدِ رفتنتان، چیزی جز سکوت در من نماند. شما که هرچه بریدید، به نامِ «حقِ خودتان» بریدید و گذشتید. شما که روی ویرانهام ایستادید و گفتید: «محکم باش، زندگی همین است» از کجای این تَنِ خسته، هنوز طلبِ توضیح دارید؟ من سالهاست از خودم استعفا دادهام؛ دیگر نه دفاعی مانده، نه اعتراضی؛ فقط سایهای که به احترامِ گذشته، نفس میکشد.
روی تخت، پیکرِ مرد هنوز گرم بود؛ انگار عشق، لحظهای قبل از جنایت رخ داده بود. زن کنار پنجره ایستاده بود، انگشتانش هنوز بوی عطر او را میدادند، نه خونش را. با هر ضربان قلبش، صحنه دوباره تکرار میشد؛ اعترافِ عاشقانه، بوسهای لرزان و بعد صدای خفهی گلوله. پشت سرش آژیر پلیس نزدیک میشد. در این هنگام لبخند محوی زد؛ انگار تازه یادش آمده باشد که چه کسی واقعا ماشه را کشیده.
هر صبح فنجان دوم قهوه را هم میریخت، انگار معشوقهاش هنوز روبهرویش نشسته باشد. روزی فهمید دیگر حتی بوی قهوه هم خاطرهاش را برنمیگرداند. همان شب، فنجان دوم را شست و کنار گذاشت و برای اولینبار قبول کرد که عشق، گاهی تنها وقتی میماند که رهایش کنی.
نیمهشب، نویسندهی معروف هنگام ویرایش رمان تازهاش صدای تایپ شدن جملهای را شنید که خودش ننوشته بود. جمله فقط یک چیز را میگفت: «جسدت را کجا پنهان کنم؟» همان لحظه فهمید قاتل نه از در آمده، نه از پنجره؛بلکه سالهاست درون نوشتههای خودش زندگی میکند.
شب، بوی خون و رز میداد. قول داده بود هیچکس میان عشقشان دخالت نکند، حتی مرگ. اکنون پلیس در را شکست و تنها ردّی از دو فنجان قهوه مانده بود؛یکی با لبخند رژ، دیگری با طعم سم. و در لبخند خشک شده بر لب او، هنوز عطری از عاشقانهترین جنایت جهان نفس میکشید
و اما زندگی من توی ۱مهر ساعت ۶:۱۰دقیقهی بعدظهر یکسال پیش متوقف شد. هرروز زندگی من تو اون ۱۰دقیقهای که مثل یک غریبه جلوم ایستاده بودی سپری میشه. حالا هم میخواستم خداحافظی کنم، ولی بمونه برای ۳۶۶روز دیگه، دوم مهر، ساعت ۶:۱۱دقیقه.
کنار جاده ایستاده بود؛صدایش زدم اما جوابی نداد. نزدیکش شدم و در گوشش آرام پچ زدم:«چه چیزی اینقدر عمیق نظرتو به خودش جلب کرده؟» آرام گفت:«این همون جادهای که تورو از من گرفت. یادت میاد؟ ۲خرداد ۹۸. اون حادثهی کذایی که شیرینترین رویامو به گور فرستاد.»
سالها خودم رو قانع کرده بودم که سکوت نوعی نجات است؛اما حالا سکوت بوی مرگ میداد، بوی نیستی. -میدونی که اسلحه رو شقیقههات خیلی خوب جا خوش کرده؟ +میدونم، اما حاضرم همچنان سکوت کنم و به جای هردومون مرگ رو به آغوش بکشم.