از جانم چه میخواهید؟
ای بیخبر از شبی که بعدِ رفتنتان، چیزی جز سکوت در من نماند.
شما که هرچه بریدید، به نامِ «حقِ خودتان» بریدید و گذشتید.
شما که روی ویرانهام ایستادید و گفتید: «محکم باش، زندگی همین است»
از کجای این تَنِ خسته، هنوز طلبِ توضیح دارید؟
من سالهاست از خودم استعفا دادهام؛
دیگر نه دفاعی مانده، نه اعتراضی؛ فقط سایهای که به احترامِ گذشته، نفس میکشد.
5پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.