روی تخت، پیکرِ مرد هنوز گرم بود؛ انگار عشق، لحظهای قبل از جنایت رخ داده بود.
زن کنار پنجره ایستاده بود، انگشتانش هنوز بوی عطر او را میدادند، نه خونش را.
با هر ضربان قلبش، صحنه دوباره تکرار میشد؛ اعترافِ عاشقانه، بوسهای لرزان و بعد صدای خفهی گلوله.
پشت سرش آژیر پلیس نزدیک میشد.
در این هنگام لبخند محوی زد؛ انگار تازه یادش آمده باشد که چه کسی واقعا ماشه را کشیده.
10پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.