شب، بوی خون و رز میداد.
قول داده بود هیچکس میان عشقشان دخالت نکند، حتی مرگ.
اکنون پلیس در را شکست و تنها ردّی از دو فنجان قهوه مانده بود؛یکی با لبخند رژ، دیگری با طعم سم.
و در لبخند خشک شده بر لب او، هنوز عطری از عاشقانهترین جنایت جهان نفس میکشید