رهیدند و رهیدند، اما جز تاریکی هیچچیز ندیدند...
پردهها را کنار زدم، اما بهجای اینکه نور آفتاب چشمم را بزند، تاریکی جهان چشمم را زد. در غار تنهاییام همیشه در تیرگی زیسته بودم؛ حتی غمهایم تیره بودند. اما این تاریکی فرق داشت؛ گویی که از تمام پلیدیها نشأت میگرفت، از دستهای آلوده به خونی که روزبهروز سرخگونتر میشدند. به گمانم این پلیدی خورشید را هم بلعیده بود و ما همگی در سیاهی دستوپا میزدیم، بیآنکه خودمان چیزی بفهمیم. دیروزها میمردند و فرداهای سیاهپوش متولد میشدند. باد میرقصید و با هر وزش، غباری تیره بر پلکها مینشاند. از زمین، بوتهی درد میرویید و درد، خنجری شده بود در ژرفنای سینهها. از قلبهای گسسته، خون میپاشید و به طبیعتِ مرده رنگ میبخشید؛ رنگِ نابودی. و تمام سیارات، بهجای خورشید، حول تیرگی بزرگی میچرخیدند. ایزد مهر خوابش برده بود... و هیچکس نمیخواست باور کند که ما نور را از خاطر بردهایم...
کاش میشد تو بخوابی و من با طنین نفسهایت فلسفهی زیستن را درک کنم، و باور کنم که زندهام. کاش میشد سرت را روی سینهام بگذارم تا بفهمی که چقدر حیران و زارم؛ تا بفهمی که لبخندت، زخمهایم را به آغوش میکشد قلب خستهام را التیام میبخشد.
اینجا رهایی از ظلم شعاریست که شعار داده نمیشود...
شمعِ آتشباختهام تو را میپرستیدمت و گمان میکردم فروزانتر از خورشیدی اما تو مرا در تاریکی کشاندی و به من آموختی که در تیرگیِ غروب فروغِ نگاهها ارمغانِ شباند آنگاه فهمیدم نوری در دلم میدرخشد که در گمان خود خاموشی را نمیشناسد
در نمیدانم ترین حالت ممکن به سرمیبرم حالم آنقدر پیچیدست که حتی یادم نمیآید که این دگرگونی از کجا شروع شد . .
خانه در سکوتی وهمالود فرو رفته بود صدای تیکتاک عقربهی ساعت که زمان را میبلعید سکوت را میشکست. سورن به آینه ترکخورده نگریست، اما تصویر خودش را ندید. چشمش به جسم بیجانش در خون افتاد. اشکی از بن جانش، بر آروارهاش نشست. بر زانو افتاد، دیگر رمقی برای ایستادن نداشت. معصیت خطاهایش، او را به ورطه نابودی کشانده بود تمام وجودش فریاد میزد:«مرا رها کن» صدای ابلیس در سرش پیچید:«تو خودت این سرنوشت را برگزیدی» صدای خندهاش قلب سورن را مچاله کرد درون و بیرونش را همچو آتشفشانی خروشان درهم کوبید لحظاتی بعد، تنها قطره اشکی بر پیکرهاش باقی ماند. پیکرهای که دگر روحی نداشت.
افسوس و صد افسوس که آدم زاده شدم در میان این گیتی سردِ رنجور در آشوبِ دل، بیجان و تنها شدهام گفتند: خوشا به حالت که آزادهای اما من اسیر تنگنای این واژه خفقان را دوشادوش ابرها باریدهام طوفان غمِ بیهوده زیستن مرا گمراه میسازد که آیا کیستم؟ ایزد را میخوانم میان باران چشمانم: چیست علت که من میان برهوت جهان از زندگی ربوده و خموشی را ستودهام در آوارگیِ بودن دست به دامان مرگ پایان خود را واژه به واژه با درد سرودهام
ثانیههایم را قرنهایی طویل می شمارم و دم و بازدم های دلگیرم را خنجری حسرتگون در سینه میدانم و وجودم را مضحک ترین رویداد جهان... نمیدانم این پایان دردآگین کی به پایان می رسد؟ شاید در واپسین نفس!
شاید روزی آشیان غم برباد رود شادی در دلها رقصد طنین لبخند بر لب بنشیند و شاید... گرگ صفتها شراب مرگ را سر بکشند اهریمنان حقیقی در چشم جهانیان، آشکار شوند و شاید دیگر بال های خراشیده و خونیِ فرشتگان کوچک منظرهی غروبین بر طبیعت شهر نشود و مرداب خونآلود جاری در قلب از جانهای بیجان به خشکی و نیستی گراید و دیگر، از انبوه کالبدهای بینفس سپری ساخته نشود. برای طغیان خشم و نعره های شیطانی برای پنهان کردن ذات و نهانِ عصیانی اما درنهایت ادمی دچار میشود به رنج های طولانی امید که روزی به پایان برسد این درد و رنج های فقدانی شاید هم تا هنگامی که انسان نفس دارد، ما همگی حبس در فقدانیم.
لبخندم را به حزنی عمیق آغشتهای پرتو هستی ام را چرا این چنان بی فروغ کردهای؟ فریاد بغضآلودهام در سرداب تنت پژواک دارد کدامین لحظه طنین لبخندم را بریدی؟ تن زارم را در کدام تابوت خواباندی؟ زیرا که این من، من نیست فقط کالبدیست که فغان خندهاش قلب رهگذران را میخراشد