خانه در سکوتی وهمالود فرو رفته بود صدای تیکتاک عقربهی ساعت که زمان را میبلعید سکوت را میشکست. سورن به آینه ترکخورده نگریست، اما تصویر خودش را ندید. چشمش به جسم بیجانش در خون افتاد. اشکی از بن جانش، بر آروارهاش نشست.
بر زانو افتاد، دیگر رمقی برای ایستادن نداشت.
معصیت خطاهایش، او را به ورطه نابودی کشانده بود
تمام وجودش فریاد میزد:«مرا رها کن»
صدای ابلیس در سرش پیچید:«تو خودت این سرنوشت را برگزیدی» صدای خندهاش قلب سورن را مچاله کرد درون و بیرونش را همچو آتشفشانی خروشان درهم کوبید
لحظاتی بعد، تنها قطره اشکی بر پیکرهاش باقی ماند. پیکرهای که دگر روحی نداشت.