پردهها را کنار زدم،
اما بهجای اینکه نور آفتاب چشمم را بزند،
تاریکی جهان چشمم را زد.
در غار تنهاییام همیشه در تیرگی زیسته بودم؛
حتی غمهایم تیره بودند.
اما این تاریکی فرق داشت؛
گویی که از تمام پلیدیها نشأت میگرفت،
از دستهای آلوده به خونی که
روزبهروز سرخگونتر میشدند.
به گمانم این پلیدی خورشید را هم بلعیده بود
و ما همگی در سیاهی دستوپا میزدیم،
بیآنکه خودمان چیزی بفهمیم.
دیروزها میمردند
و فرداهای سیاهپوش متولد میشدند.
باد میرقصید
و با هر وزش،
غباری تیره بر پلکها مینشاند.
از زمین، بوتهی درد میرویید
و درد،
خنجری شده بود
در ژرفنای سینهها.
از قلبهای گسسته،
خون میپاشید
و به طبیعتِ مرده رنگ میبخشید؛
رنگِ نابودی.
و تمام سیارات،
بهجای خورشید،
حول تیرگی بزرگی میچرخیدند.
ایزد مهر خوابش برده بود...
و هیچکس نمیخواست باور کند
که ما نور را از خاطر بردهایم...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.