کاش میشد تو بخوابی و من با طنین نفسهایت فلسفهی زیستن را درک کنم، و باور کنم که زندهام. کاش میشد سرت را روی سینهام بگذارم تا بفهمی که چقدر حیران و زارم؛ تا بفهمی که لبخندت، زخمهایم را به آغوش میکشد قلب خستهام را التیام میبخشد.
شمعِ آتشباختهام تو را میپرستیدمت و گمان میکردم فروزانتر از خورشیدی اما تو مرا در تاریکی کشاندی و به من آموختی که در تیرگیِ غروب فروغِ نگاهها ارمغانِ شباند آنگاه فهمیدم نوری در دلم میدرخشد که در گمان خود خاموشی را نمیشناسد
در نمیدانم ترین حالت ممکن به سرمیبرم حالم آنقدر پیچیدست که حتی یادم نمیآید که این دگرگونی از کجا شروع شد . .
خانه در سکوتی وهمالود فرو رفته بود صدای تیکتاک عقربهی ساعت که زمان را میبلعید سکوت را میشکست. سورن به آینه ترکخورده نگریست، اما تصویر خودش را ندید. چشمش به جسم بیجانش در خون افتاد. اشکی از بن جانش، بر آروارهاش نشست. بر زانو افتاد، دیگر رمقی برای ایستادن نداشت. معصیت خطاهایش، او را به ورطه نابودی کشانده بود تمام وجودش فریاد میزد:«مرا رها کن» صدای ابلیس در سرش پیچید:«تو خودت این سرنوشت را برگزیدی» صدای خندهاش قلب سورن را مچاله کرد درون و بیرونش را همچو آتشفشانی خروشان درهم کوبید لحظاتی بعد، تنها قطره اشکی بر پیکرهاش باقی ماند. پیکرهای که دگر روحی نداشت.
افسوس و صد افسوس که آدم زاده شدم در میان این گیتی سردِ رنجور در آشوبِ دل، بیجان و تنها شدهام گفتند: خوشا به حالت که آزادهای اما من اسیر تنگنای این واژه خفقان را دوشادوش ابرها باریدهام طوفان غمِ بیهوده زیستن مرا گمراه میسازد که آیا کیستم؟ ایزد را میخوانم میان باران چشمانم: چیست علت که من میان برهوت جهان از زندگی ربوده و خموشی را ستودهام در آوارگیِ بودن دست به دامان مرگ پایان خود را واژه به واژه با درد سرودهام