شمعِ آتشباختهام
تو را میپرستیدمت و گمان میکردم
فروزانتر از خورشیدی
اما تو مرا در تاریکی کشاندی
و به من آموختی
که در تیرگیِ غروب
فروغِ نگاهها
ارمغانِ شباند
آنگاه فهمیدم
نوری در دلم میدرخشد
که در گمان خود
خاموشی را
نمیشناسد
8پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.