افسوس و صد افسوس
که آدم زاده شدم
در میان این گیتی سردِ رنجور
در آشوبِ دل، بیجان و تنها شدهام
گفتند: خوشا به حالت که آزادهای
اما من اسیر تنگنای این واژه
خفقان را دوشادوش ابرها
باریدهام
طوفان غمِ بیهوده زیستن
مرا گمراه میسازد که آیا کیستم؟
ایزد را میخوانم میان باران چشمانم:
چیست علت که من
میان برهوت جهان
از زندگی ربوده
و خموشی را ستودهام
در آوارگیِ بودن
دست به دامان مرگ
پایان خود را
واژه به واژه
با درد سرودهام