شاید روزی
آشیان غم برباد رود
شادی در دلها رقصد
طنین لبخند بر لب بنشیند
و شاید...
گرگ صفتها شراب مرگ را سر بکشند
اهریمنان حقیقی
در چشم جهانیان، آشکار شوند
و شاید دیگر
بال های خراشیده و خونیِ
فرشتگان کوچک
منظرهی غروبین بر طبیعت شهر نشود
و مرداب خونآلود جاری در قلب
از جانهای بیجان
به خشکی و نیستی گراید
و دیگر،
از انبوه کالبدهای بینفس
سپری ساخته نشود.
برای طغیان خشم و
نعره های شیطانی
برای پنهان کردن
ذات و نهانِ عصیانی
اما درنهایت ادمی دچار میشود
به رنج های طولانی
امید که روزی به پایان برسد
این درد و رنج های فقدانی
شاید هم تا هنگامی که انسان نفس دارد،
ما همگی حبس در فقدانیم.