غریبهیک ماه پیش
خواستم داستان زندگی مادر را روایت کنم اما ازهمان ب بسم الله اینقدر بغض کردم وگریه ام گرفت که داستان پشت همان پنجره کوچکی که دخترکی ۵ ساله خودش را به سختی به آن رسانده بود ومادر را صدا می زد وبین قدمهای مادری که با فوت همسر ش حالا کودکش را از او جدا کرده بودند واو با بقچه ای زیر بغل وچشمانی اشکبار گاه قدمی به جلو وگاه به عقب برمی داشت ماند ونشد که بنویسم .