صدای یکنواخت تیک تاک ساعت وتاریکی وسکوت شب ذهن آشفته ام را به عقب می برد مثل کودکی که بخواهد از جای مخفی شکلات بردارد باهمان ترس وشوق به منظره روبرویم ازدرز باریک زمان خیره شده ام،شب است ودخترکی با تکه چوبی دردست وبرادر کوچکی که روی پایش خوابانده تکیه بردیوار آجرهای خیس خوابش برده ،نورنقره گون ماه برگونه اش بوسه می زند.