افرادی که درنحوه سخن گفتنشان وچینش کلماتشان دقت نمی کنند به این مطلب توجه ندارند که شما کلمات را استخدام می کنید وحقوق وبهای آن را ازشخصیت خودتان می پردازید .
ازسری خاطرات یهویی که غروبا یادم میاد اینه که ،یه وقتی برای بابام که ازم خیلی دور بود نامه نوشته بودم وتوش شعر حافظ بود .دروفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ......تا آخر شعر .برادرزادم تعریف می کرد آقاجان چسبانده بودش روی دیوار اتاقش وبا خوندنش گاهی چشماش تر می شد .حالا در نبود آقاجان من شعر را زمزمه می کنم واشکم بند نمیاد . حواستون به پدرمادراتون باشه مث من گرفتار گریه های یهویی نشید.
روبروی آیینه زل زده ام به چهره نا آشنایی که بیادش نمی آورم ترس ارام ارام وزیر پوستی در جانم می دود می پرسم توکی هستی ؟منو می بینی ؟ اینجا چکار می کنی؟ دستم را مشت می کنم که بزنم وسط دماغش، که دستی آرام شانه ام را امس می کند خانمی جوان مرا به طرف خودش برمی گرداند چه خوشکله برعکس اویی که درآیینه بود ،شاداب وپر انرژی اما درنگاهش غمی جاخوش کرده ودر درمردمک چشمای کشیده اش تصویر زن درون آیینه را میبینم ،چند قرص کف دستم می گذارد .
صدای یکنواخت تیک تاک ساعت وتاریکی وسکوت شب ذهن آشفته ام را به عقب می برد مثل کودکی که بخواهد از جای مخفی شکلات بردارد باهمان ترس وشوق به منظره روبرویم ازدرز باریک زمان خیره شده ام،شب است ودخترکی با تکه چوبی دردست وبرادر کوچکی که روی پایش خوابانده تکیه بردیوار آجرهای خیس خوابش برده ،نورنقره گون ماه برگونه اش بوسه می زند.
همه به نوبت بغلش کرده بوند ،مادر،خاله،مادربزرگ،دایی ،عمو،پدربزرگ و...ارام نمیشد ومدام بی قراری می کرد وگریه هایش با وقفه ای چند دقیقه ای بازشروع می شد ، خسته بودیم .تازه ازمعراج برگشته بودیم واو آرام نمی گرفت گذاشتمش روی زمین بروم کمی آب بیاورم ،برگشتم نبود،ولی صدای گریه اش نمی آمد همه سراسیمه شدیم ..وسط اتاق روی بنری که امروز ازسر کوچه جمع کرده بودیم صورت به صورت پدر ش گذاشته وخوابیده بود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.