روبروی آیینه زل زده ام به چهره نا آشنایی که بیادش نمی آورم ترس ارام ارام وزیر پوستی در جانم می دود می پرسم توکی هستی ؟منو می بینی ؟ اینجا چکار می کنی؟ دستم را مشت می کنم که بزنم وسط دماغش، که دستی آرام شانه ام را امس می کند خانمی جوان مرا به طرف خودش برمی گرداند چه خوشکله برعکس اویی که درآیینه بود ،شاداب وپر انرژی اما درنگاهش غمی جاخوش کرده ودر درمردمک چشمای کشیده اش تصویر زن درون آیینه را میبینم ،چند قرص کف دستم می گذارد .
نقدها