ازسری خاطرات یهویی که غروبا یادم میاد اینه که ،یه وقتی برای بابام که ازم خیلی دور بود نامه نوشته بودم وتوش شعر حافظ بود .دروفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ......تا آخر شعر .برادرزادم تعریف می کرد آقاجان چسبانده بودش روی دیوار اتاقش وبا خوندنش گاهی چشماش تر می شد .حالا در نبود آقاجان من شعر را زمزمه می کنم واشکم بند نمیاد .
حواستون به پدرمادراتون باشه مث من گرفتار گریه های یهویی نشید.
نقدها