همه به نوبت بغلش کرده بوند ،مادر،خاله،مادربزرگ،دایی ،عمو،پدربزرگ و...ارام نمیشد ومدام بی قراری می کرد وگریه هایش با وقفه ای چند دقیقه ای بازشروع می شد ، خسته بودیم .تازه ازمعراج برگشته بودیم واو آرام نمی گرفت گذاشتمش روی زمین بروم کمی آب بیاورم ،برگشتم نبود،ولی صدای گریه اش نمی آمد همه سراسیمه شدیم ..وسط اتاق روی بنری که امروز ازسر کوچه جمع کرده بودیم صورت به صورت پدر ش گذاشته وخوابیده بود.