به گمانم باید چیزهایی باشد که نخِ نامرئیِ زندگی را به تنِ ما کوک بزند؛
دلخوشیهای کوچکی که بلدند چطور هیاهوی جهان را پشت در نگاه دارند.
مثلِ عطرِ یک کاسه آشرشته در هوای خنک،
یا پناه گرفتن پشتِ بخارِ چای، وقتی برف تمامِ راهها را بسته است.
مثلِ همین جادویِ دستها به وقتِ آشپزی،
و لنگر انداختنِ نگاه، رویِ جزئیاتی که بقیه از آن ساده میگذرند.
زندگی شاید همین صدایِ اعترافِ برگها زیر پایِ پاییز باشد؛
اما حقیقت این است که این نخهای نامرئی، به تنهایی برای دوام آوردن کافی نیستند.
ما به «کلمات» محتاجیم.
به همزبانی و همصحبتی.
در نهایت، همهچیز به این ختم میشود که کجایِ این جغرافیا،
کسی را پیدا کنی که سکوت تو را هم مثلِ کلماتت، درست ترجمه کند.
اصلاً خوشبختی شاید همین باشد:
پیدا کردنِ کسی که بلد است لابلایِ این روزمرگیها،
بندِ نامرئیِ دلت را به معنایِ عمیقتری وصل کند.