کاش میتوانستم سیاهیِ جوهرم را
به سرخیِ خونت آغشته کنم،
تا بر سپیدیِ مطلقِ کاغذ بنویسم:
«هشدار! اینجا آدمی از لبهی پرتگاهِ رویاهایش سقوط کرده.»
اما تماشا کن؛
چه سقوطِ شورانگیزیست این فرو ریختن،
آن زمان که دیگر پاهایت، بر لبهی تیغِ تیزِ باورهای پوسیده نباشد.
گاهی برای رها شدن از جراحتِ ماندن، باید به آغوشِ سقوط پناه برد.