به گمانم باید چیزهایی باشد که نخِ نامرئیِ زندگی را به تنِ ما کوک بزند؛ دلخوشیهای کوچکی که بلدند چطور هیاهوی جهان را پشت در نگاه دارند. مثلِ عطرِ یک کاسه آشرشته در هوای خنک، یا پناه گرفتن پشتِ بخارِ چای، وقتی برف تمامِ راهها را بسته است. مثلِ همین جادویِ دستها به وقتِ آشپزی، و لنگر انداختنِ نگاه، رویِ جزئیاتی که بقیه از آن ساده میگذرند. زندگی شاید همین صدایِ اعترافِ برگها زیر پایِ پاییز باشد؛ اما حقیقت این است که این نخهای نامرئی، به تنهایی برای دوام آوردن کافی نیستند. ما به «کلمات» محتاجیم. به همزبانی و همصحبتی. در نهایت، همهچیز به این ختم میشود که کجایِ این جغرافیا، کسی را پیدا کنی که سکوت تو را هم مثلِ کلماتت، درست ترجمه کند. اصلاً خوشبختی شاید همین باشد: پیدا کردنِ کسی که بلد است لابلایِ این روزمرگیها، بندِ نامرئیِ دلت را به معنایِ عمیقتری وصل کند.
کاش میتوانستم سیاهیِ جوهرم را به سرخیِ خونت آغشته کنم، تا بر سپیدیِ مطلقِ کاغذ بنویسم: «هشدار! اینجا آدمی از لبهی پرتگاهِ رویاهایش سقوط کرده.» اما تماشا کن؛ چه سقوطِ شورانگیزیست این فرو ریختن، آن زمان که دیگر پاهایت، بر لبهی تیغِ تیزِ باورهای پوسیده نباشد. گاهی برای رها شدن از جراحتِ ماندن، باید به آغوشِ سقوط پناه برد.
دم غروب بود. نشست روی لبهی سنگیِ پل و چشم دوخت به رودخانهای که زیرِ پایش میدوید. سیگارم را گذاشتم گوشه لبم و همانطور که تماشایش میکردم، پرسیدم: _توی زندگی از همه بیشتر حسرت چیو میخوری؟ مکث کرد. زانوهایش را توی شکمش جمع کرد و خیره شد به دوردست. _ سخت گرفتن... زیادی سخت گرفتن نسبت به همهچی. پالتویم را روی شانه اش انداختم. رو به تیرگیِ افق، کامِ عمیقی گرفتم و دودش را سپردم به باد. _ میدونی آدم وقتی بیش از حد واسه همهچیز دیوارهای بلند میچینه، یهو به خودش میآد و میبینه واسه خودش یه انفرادی ساخته که کلیدش هم دستِ خودِ بیانصافشه.
میگفت: «نبودن هیچکس سخت نیست؛ فراموش کردن یک بودنِ که سخته...»
فهمیدهام هر کس تا جایی میتواند دوست بدارد که خودش را شناخته باشد؛ که با زخمهای عمیقش، از نزدیک ملاقات کرده و در دل تاریکی، با چشمانی خیس به خود یادآوری کرده باشد: «حتی اگر هیچکس نماند، من هستم.» کسی که اینگونه پایِ خود بایستد، میتواند دیگری را هم به تنهاییِ امنش راه بدهد.