از لطف قلم بود که سکوت ، رنگ صدا شد !
برسد روزی که بر تن سرد و سنگی قبرم بنویسند: فرزند ایران و جان فدای میهن...
همهچیز با تنهایی شروع شد؛ غذا میخورد، اما هیچ طعمی را نمیفهمید. گریه میکرد، اما احساس ناراحتی نداشت. میخوابید، اما همچنان خسته بود.
_بالاخره بخشیدیش؟ _آره. _پس چرا هنوز غمگینی؟ _خب...بخشیدن، گذاشته رو عوض نمیکنه!
کودکی چیز عجیبی بود. آن روزها فکر میکردیم خوشبختی یعنی زودتر بزرگ شدن. میخواستیم هرچه زودتر مستقل شویم. هرچه زودتر تصمیم بگیریم. هرچه زودتر کسی شویم. هیچکس به ما نگفت که یک روز، وسط یک عصر معمولی، دلت برای زمانی تنگ میشود که بزرگترین نگرانی زندگیات گم شدن یک مداد یا تمام شدن تعطیلات تابستان بود. هیچکس نگفت بعضی چیزها فقط یک بار اتفاق میافتند. فقط یک بار کودک خواهی بود.
_ازم ناراحتی؟ _نه. _پس چرا اینجوری نگام میکنی؟ _دارم سعی میکنم یادم بیاد قبلاً چرا دوستت داشتم... .
چراغ اتاقش تا صبح روشن بود. همه فکر میکردند مشغول درس خواندن است؛ اما هیچکس نفهمید بعضی شبها آدم فقط حوصلهی تاریکی و سکوتش را ندارد.
_از چی بیشتر از همه میترسی؟ _خب... از اینکه یه روز بفهمم چیزی رو برای آخرینبار زندگی کردم و نفهمیدم..!
سالها به دنبال کسی میگشتم که نجاتم بدهد. یک روز در آیینه دیدمش. لبخند میزد و برایم دست تکان میداد.
تمام شب باران بارید. صبح که شد، هوا نه؛ اما من سبکتر شده بودم.
_از تنهایی نمیترسی؟ _آدم وقتی خودش رو پیدا کنه، دیگه تنها نیست.