دم غروب بود. نشست روی لبهی سنگیِ پل و چشم دوخت به رودخانهای که زیرِ پایش میدوید. سیگارم را گذاشتم گوشه لبم و همانطور که تماشایش میکردم، پرسیدم:
_توی زندگی از همه بیشتر حسرت چیو میخوری؟
مکث کرد. زانوهایش را توی شکمش جمع کرد و خیره شد به دوردست.
_ سخت گرفتن... زیادی سخت گرفتن نسبت به همهچی.
پالتویم را روی شانه اش انداختم. رو به تیرگیِ افق، کامِ عمیقی گرفتم و دودش را سپردم به باد.
_ میدونی آدم وقتی بیش از حد واسه همهچیز دیوارهای بلند میچینه، یهو به خودش میآد و میبینه واسه خودش یه انفرادی ساخته که کلیدش هم دستِ خودِ بیانصافشه.