هیچچیز از آنجا شروع نشد که فکرش را میکردم .
سکوتی بود شبیه مرز میان خواب و بیداری ؛
جایی که واقعیت کمی از جا کنده میشود
و کلمات ، مثل سایههایی زنده ،
جرئت پیدا میکنند راه بیفتند .
اولین جمله آمد ،
نه برای اینکه گفته شود ،
برای اینکه نتوانم نگفتنش را تحمل کنم .
از آن پس ، هر سطر
تکهای از حقیقتی شد
که مدتها زیر پوست روزمرگی پنهان بود .
چیزی میان زخم و نور ،
میان چیزی که میگریزد
و چیزی که خود را لو میدهد .
اینجا ،
محل جمع شدن همان تکههاست ؛
نه برای توضیح ،
بلکه برای بقا .