به اطرافت نگاه کن … چه میبینی ؟ جز سکوتی سنگین بر شانههای شهر و نگاههایی که دیگر در پی فردا نمیگردند . کوچهها پر از خاطرهی رؤیاهاییاند که روزی جوانه زده بودند اما باد سرد زمان از میانشان گذشته و چیزی جز برگهای ریخته بر جای نگذاشته است . مردم میآیند و میروند با دلهایی خسته و لبخندهایی کمرنگ . حال بگو … چه میبینی جز امیدهایی که بیصدا از دست رفتهاند ؟