آدمی ، نه آن نامیست که بر او نهادهاند ، نه آن نقشی که روزگار بر چهرهاش کشیده است ؛ انسان ، فاصلهی خاموشِ میانِ آن چیزیست که مینماید و آن حقیقتی که در ژرفایِ جانِ خویش پنهان میکند . ما در گذرِ سالها ، جامههای بسیار بر تنِ روح میپوشانیم اما سرانجام ، این سکوت است که چهرهی راستینِ ما را آشکار میسازد .
زمان ، آموزگارِ بیرحمیست که درسهای بزرگِ خویش را نه با نرمیِ کلمات ، بلکه با تازیانهی فقدان بر جانِ آدمی مینویسد و با این حال ، چه شگفتانگیز است که دل ، پس از هر ویرانی ، باز هم به ساختنِ پنجرهای رو به نور میاندیشد . شاید رازِ بقا همین باشد ؛ اینکه انسان ، در میانِ انبوهِ شکستها ، بتواند به شکفتنِ یک معنا ایمان بیاورد .
پس خوشا به حالِ آنان که در تندبادِ حادثه ، چراغِ درونِ خویش را از یاد نمیبرند ؛ آنان که میدانند عظمتِ انسان ، نه در آن چیزیست که میاندوزد ، بلکه در آن نوریست که بیچشمداشت ، بر تاریکیِ جهان میافشاند زیرا در پایانِ این راهِ بیبازگشت ، تنها روشناییست که میماند ؛ و نامِ هر کس را نه بر سنگ ، بلکه بر دلها مینویسد .