آدمی ، نه آن نامیست که بر او نهادهاند ، نه آن نقشی که روزگار بر چهرهاش کشیده است ؛ انسان ، فاصلهی خاموشِ میانِ آن چیزیست که مینماید و آن حقیقتی که در ژرفایِ جانِ خویش پنهان میکند . ما در گذرِ سالها ، جامههای بسیار بر تنِ روح میپوشانیم اما سرانجام ، این سکوت است که چهرهی راستینِ ما را آشکار میسازد . زمان ، آموزگارِ بیرحمیست که درسهای بزرگِ خویش را نه با نرمیِ کلمات ، بلکه با تازیانهی فقدان بر جانِ آدمی مینویسد و با این حال ، چه شگفتانگیز است که دل ، پس از هر ویرانی ، باز هم به ساختنِ پنجرهای رو به نور میاندیشد . شاید رازِ بقا همین باشد ؛ اینکه انسان ، در میانِ انبوهِ شکستها ، بتواند به شکفتنِ یک معنا ایمان بیاورد . پس خوشا به حالِ آنان که در تندبادِ حادثه ، چراغِ درونِ خویش را از یاد نمیبرند ؛ آنان که میدانند عظمتِ انسان ، نه در آن چیزیست که میاندوزد ، بلکه در آن نوریست که بیچشمداشت ، بر تاریکیِ جهان میافشاند زیرا در پایانِ این راهِ بیبازگشت ، تنها روشناییست که میماند ؛ و نامِ هر کس را نه بر سنگ ، بلکه بر دلها مینویسد .
دقیقاً همان لحظهای که فکر میکنی فراموش کردهای ، یک عطر ، یک واژه یا تماشای ابری که شبیه هیچچیز نیست ، تمامِ دیوارهای تنهاییات را فرو میریزد ؛ انگار که گذشته ، سایهایست که هیچ خورشیدی حریفش نمیشود
ما همانیم که هستیم ؛ تکههایی از آرزوهایِ مچاله که در جیبِ زمان فراموش شدهایم . نه کسی ما را به یاد آورد ، و نه ما توانستیم خودمان را از یاد ببریم .
به اطرافت نگاه کن … چه میبینی ؟ جز سکوتی سنگین بر شانههای شهر و نگاههایی که دیگر در پی فردا نمیگردند . کوچهها پر از خاطرهی رؤیاهاییاند که روزی جوانه زده بودند اما باد سرد زمان از میانشان گذشته و چیزی جز برگهای ریخته بر جای نگذاشته است . مردم میآیند و میروند با دلهایی خسته و لبخندهایی کمرنگ . حال بگو … چه میبینی جز امیدهایی که بیصدا از دست رفتهاند ؟
خستهتر از آن بودم که حتی خودم جرئت اعترافش را داشته باشم . انگار تمام جادههایی که پشت سر گذاشته بودم ، به جای آنکه تمام شوند ، روی شانههایم آوار شده بودند . هر خاطره ، سنگی بود و هر سکوت ، زخمی که آرام و بیصدا عمیقتر میشد . و تنهاتر از آدمی که میان هیاهوی یک شهر گم شده باشد . آدمها میآمدند ، حرف میزدند ، میخندیدند و رد میشدند ، اما هیچکس به آن بخش خاموشِ درونم نمیرسید ؛ همانجایی که سالها کسی چراغی در آن روشن نکرده بود . آن شب فهمیدم بعضی خستگیها از دویدن در مسیر زندگی نمیآیند ؛ از دوام آوردن میآیند ، از لبخندهایی که با بغض ساخته میشوند ، از سکوتهایی که هزار حرفِ نگفته را در خود دفن کردهاند . و بعضی تنهاییها ، سهمِ نبودنِ آدمها نیست ؛ سهمِ نبودنِ فهمیده شدن است . اینکه میان این همه دست ، هیچ دستی پناهت نشود ، و میان این همه چشم ، هیچ نگاهی خانهات نباشد . آن شب ، میان تاریکیِ اتاق و خستگیِ بیپایانِ دلم ، آرام با خودم فکر کردم .... من خیلی خستهتر و خیلی تنهاتر از آن بودم که همیشه وانمود میکردم .