"هر چیزی که مانند خودش است بسیار زیباست! "
"نامه به دستم رسید، اما دیر؛ قلب هم جواب داد، ولی خاموش."
"عشق گاهی مستی است؛ صبحش فقط تلخیِ بیداری میماند."
"انسان فعلاً زنده است، احساسات هم موقتاً اجازهی حضور دارند، من هم طبق وظیفهام تحمل میکنم و کنار میایستم. همین کافی است."
حالِ بد میاد و میره، حتی وقتی مغزت اصرار داره “برای همیشه” تکرارش کنه!
"خندیدی... یعنی، هنوز امیدی به انسانیت هست. عجیب است."
"بعضی آدمها نمیروند. فقط کمکم از زندگی ما کنار میروند. مثل عکسی که سالها روی دیوار بوده و آنقدر به دیدنش عادت کردهای که دیگر متوجه حضورش نمیشوی. تا روزی که نباشد. آن وقت تازه میفهمی چه حجم بزرگی از روزهایت را بیصدا پر کرده بود. عجیب است. از یاد نمیبرمت. اما دیگر صدایت را دقیق به خاطر نمیآورم. خندههایت محو شدهاند. حتی بعضی از خاطرههایمان را اشتباه تعریف میکنم. انگار زمان، تو را از من نگرفته است. فقط آرامآرام جزئیاتت را دزدیده است. و من هر شب با ترس به این فکر میکنم که یک روز آخرین تکه از تو هم از خاطرم برود. آن روز دیگر چه چیزی از دوست داشتن باقی میماند؟"
"عجیب است... از او همه چیز را به یاد دارم، جز... خودش.!"
"اگر شبی به مزارم رسیدی و باد وزید؛ بدان سلام من بود که گونه ات را نوازش کرد؛ من رفته ام، اما هنوز میان خاطراتت می رقصم..!"
"تو می توانی چاقو را در قلبم فرو کنی و من بابت خونی شدن دستات ازت عذرخواهی کنم... (:"
"-درست می شود! -من می دانم درست میشود فقط ممکن است درست شدنش آن قدر طول بکشد که من تمام شوم..."