دراز میکشم و به تاریکی سقف چشم میدوزم. چشمانم را میبندم و تاریک تر میشود. خودم را در محاصره کلی علامت سوال میبینم که هر کدامشان چپ چپ نگاهم میکنند. اما من جوابی در چنته ندارم. احساس میکنم پاسخ ها در دل توست. شاید این چشم هایی هم که مرا نگاه میکنند چشم های تو باشند.
مرا که در عطش دیدنت میسوختم را به چشمه وجودت بردی ولی تشنه تر برگرداندی. تا آمدم حرف های قشنگت را دوباره از لبانت بچینم ناگهان کلمات را بلعیدی. تکرار شد؛ سوختن و باز تاریکی.
اما اصلاً ناراحت نیستم مگر اینکه بدانم من این رنگ های تیره و تار را به همه جا پاشیدهام. چشمانم را باز میکنم. ای کاش میدیدمت و قلبم را مثل همیشه بهت میدادم؛ حتی اگر تحویلش نمیگرفتی.