آدم های ساکت ذهن های شلوغی دارند...
مغز مثل چتر نجات ميمونه، تا وقتی باز نباشه کار نميکنه و دل آدمی نیز، تا وقتی که به مهربانی نگشاید، به امید پرواز نمیکند؛ میان این دو سکوت، راز زندگی جریان دارد.
باران میبارید و دلش پر از زخمهای کهنه بود. در گوشهی ایوان، خاطرات تلخ گذشته مثل سایههای سیاه، به دنبال او میدویدند. هر بار که چشمش به درخت بزرگ میافتاد، یاد آن فریادهای مچالهکننده میافتاد. جایش اینجا نبود؛ اما جایی هم نداشت.
چشمهایش در میان جمع میدرخشید، اما در دلش دنیای مضطرب و پر از درد بود. هر بار که لبخندی میزد، دو قطره ضعف و اندیشه از گوشه چشمش میچکید. کسی نمیدانست که چه رازهایی در پشت آن زیبایی نهفته است. اشکهایش داستانهایی ناگفته داشتند.
شب که به خواب میروی، در تاریکی خود را گم میکنی. قلبت سنگین است، اما لبخند روی لبت جا خوش کرده. روزها میگذرد، اما درونت طوفانیست. هیچکس نمیداند، هیچکس نمیبیند. فقط خودت با آن حس به خواب میروی.
زینب در کوچههای باریک روزهایش قدم میزد،از هر قدمش صدای شکسته شدن چیزی در دلش را میشنید. دیگر طاقت نداشت. گریهها و خندههای گذشتهاش به یادش میآمدند. آن روز، او تصمیم گرفت حد خود را ببیند و از مرزها بگذرد.
در دل شب، وقتی سکوت همهجا را فرا میگرفت، تونی میشه به خاطر نداشتن آن شخص ویژه غصه میخورد. او که دلتنگیهایش را با چای داغ سر میکرد، آرزو داشت یک نفر باشد که او را انتخاب کند، فارغ از تمام مشکلات. در نهایت، متوجه شد که باید خود را اولویت قرار دهد.
در یک روز بارانی، مریم تصمیم گرفت به حرف دلش عمل کند. عشقش را اعتراف کرد. اشتباه به نظر میآمد، ولی قلبش میگفت درست است. دیگران گفتند احمقانه است، ولی او در دمی عشق را یافت. هرچند چشم بقیه بر او بود، قلبش همیشه راست مینگاشت.
دستی بر شانهاش گذاشت، دلش میلرزید. عشق واقعی مانند سایهای تیره، همیشه در پسزمینه ذهنش بود. هر لحظه میترسید، ترس از دست دادن، از فراموش شدن. آن چشمانش، دریچهای به دلش، با هر نگاه امیدی و با هر لبخند، دلیری را در او بیدار میکرد.
حالت خوبه؟ -نه! سوال بعدیت رو بپرس...؟
و من داشتم از جای دوری می دویدم، قدمهایی محکم، قلبی پر از آرزو. سایهها پشت سرم میافتادند، اما پرچم امید در دستانم بود. روزی آزاد میشوم، برفراز تمام دیوارها، در جستجوی آسمان بیکران.