زینب در کوچههای باریک روزهایش قدم میزد،از هر قدمش صدای شکسته شدن چیزی در دلش را میشنید. دیگر طاقت نداشت. گریهها و خندههای گذشتهاش به یادش میآمدند. آن روز، او تصمیم گرفت حد خود را ببیند و از مرزها بگذرد.
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.