باران میبارید و دلش پر از زخمهای کهنه بود. در گوشهی ایوان، خاطرات تلخ گذشته مثل سایههای سیاه، به دنبال او میدویدند. هر بار که چشمش به درخت بزرگ میافتاد، یاد آن فریادهای مچالهکننده میافتاد. جایش اینجا نبود؛ اما جایی هم نداشت.
6پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.