دستی بر شانهاش گذاشت، دلش میلرزید. عشق واقعی مانند سایهای تیره، همیشه در پسزمینه ذهنش بود. هر لحظه میترسید، ترس از دست دادن، از فراموش شدن. آن چشمانش، دریچهای به دلش، با هر نگاه امیدی و با هر لبخند، دلیری را در او بیدار میکرد.
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.