و من داشتم از جای دوری می دویدم، قدمهایی محکم، قلبی پر از آرزو. سایهها پشت سرم میافتادند، اما پرچم امید در دستانم بود. روزی آزاد میشوم، برفراز تمام دیوارها، در جستجوی آسمان بیکران.
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.