«آدم گاهی از جایی که باید پناهش باشد، بیشتر از هر جای دیگر احساس تنهایی میکند.»
در همان خانهای که صدایشان را هر روز میشنیدم،
هنوز آن سوی دیوارها،
من همان غریبهام،
که هیچگاه به چشم نیامدم؛
آنکه نه برایشان شناخته شد،
نه فهمیده شد.
نزدیک ترین افراد به من،
هنوز نقشهی دنیای من را نخوانده اند؛
نمیدانند که در این جهانِ پیچیده،
کدام صداها مرا آرام میکند،
کدام دردها را پوشانده ام
و چه زخم هایی را هر روز به دوش کشیده ام.
سالهاست در تلاش بودهام
تا از سایههایی که از ریشههایی ناشناخته برآمده،
راهی به نور بیابم؛
تلاشی بیپایان برای فهمیدن خود،
در جهانی که گاه حتی نزدیکترین چهرهها نیز مرا نمیشناسند.
اما حالا من از دل همین ندیدن ها،
دیدن را آموختم.
یاد گرفتم آنطور که آرزو داشتم دیده شوم،
خودم را ببینم.
با مهربانی، با صراحت، با حضور.
خودم را، نه برای تأیید دیگران،
بلکه برای التیام زخمهایی که خودشان را انکار میکنند،
در آغوش گرفتم.
دیگر منتظر نماندم تا کسی بفهمد،
بلکه فهمیدن را آغاز کردم
از خودم، از کودکیام، از دردهایی که
به زبان نیامدند، اما فریاد میزدند.
ادامه در داستانک بعدی...