اینجا، دنیایِ واژههایی است که از عمقِ جان برمیآیند
تاریکی، جنگل را در آغوش گرفته بود و باران، مانند مادری مهربان، برای حیوانات لالایی میخواند. قطرههای آرام باران، برگهای درختان را با لطافت میشستند و همهچیز را تازه و زنده میکردند. درختان، مانند سایههایی تیره و بلند، بر زمین جنگل نقش بسته بودند و قطرات باران آرام از شاخههایشان فرو میچکیدند. در آن شب تیره و تار، درختان ترسناک به نظر میرسیدند، اما در حقیقت پناهگاه و خانهی هزاران حیوان بودند؛ چنانکه میشد صدای نفسهای آرامشان را در میان تنههای ستبر درختان احساس کرد. عطری خوش و دلانگیز در جنگل پیچیده بود؛ عطری که در هیچ عطر فروشی نمیشد مانندش را پیدا کرد. آن عطر، بوی زندگی میداد؛ بوی خاک نمزده، خیسی برگهای درختان و صدای نفسهای آرام حیوانات. درختان نیز آرام و بیهیاهو زندگی میکردند. آن جنگل، زنده و پرجنبوجوش، در دل تاریکی شب همچنان زنده بود و در آن تاریکی، قلبهای کوچک، آرام و بیصدا میتپیدند. در لابهلای شاخهها، جغدی با چشمان درشت و براق بر شاخهای نشسته بود و از سکوت شب لذت میبرد. کمی آنطرفتر، بچهسنجابی کوچک در آغوش مادرش به خواب فرو رفته بود. باد هم آرام شاخههای درختان را نوازش میکرد
تنم زخمیست گریانم، باران خون از زخم هایم بند نمی اید ، چهره ای زیبا به ذهنم میآید نورانی تر زیبا تر از ماه شب با لب تشنه چشمان خیس زمزمه میکنم اسم زیبایت را که تو چون دوای تمام درد های منی در این میان داد و فریاد هایم از شکنجه نه دلم مرهم میخواهد برای زخم هایم نه آبی برای لب تشنه ام نه هیچ چیز دیگر فقط تو را میخواهم لبخند زیبایت را میخواهم بوسه ای از تو میخواهم بغلی گرم از تو میخواهم 🥀
زندگی تلخ است بسیار تلخ ... موضوع های مهمی که سرنوشت یک انسان را تعیین میکنند دست خود انسان نیست مانند چهره ، عقاید و محل زمان تولد که اگر این ها خوب نباشند ... و انسان برای تحمل این همه تلخی شکری اضافه میکند به نام خوشی های زودگذر اما این خوشی ها هم مثل باران تابستانی، کوتاه و بی پایدار می بارند و خاک دل انسان را سیراب نمیکنند، و انسان همچنان تشنه به امید صبحی شیرین تر نفسی میکشد در طوفان زندگی
گفتند چرا بی ایمان شده ای ؟ در جواب گفتم آخر کسانی که دم از خداوند می زنند مال حرام را با لذت میخورند و همیشه زبان هایشان آغشته به دروغ است و هزاران گناه را میکنند آیا من حق ندارم بی ایمان شوم؟😐
من اگر بخواهم عشق را توصیف کنم میگویم معشوقت با هر لبخندش تو را تسخیر خود میکند و برای تو نگاه کردن به چشمانش آنقدر دل نشین است که خیال میکنی انگار او زیباترین مخلوق خداوند است یک عشق واقعی میتواند جهان را ویران کند 💖
خداوند ... مانند یک زمزمه است از هزاران سال پیش زمزمه می کنند خدا هست او بخشنده مهربان هست او مانند آوایی است که دل هارا آرام کنند اما انگار فقط همین زمزمه اوست نه خود او ...
تاریخ ... تاریخ مانند قصه گویی است که حقیقت ها را بر ملا میکند دروغ ها را میشکند و هویت هایمان را یاد آوری میکند با خواندن تاریخ ایران میفهمی که به این کشور چه خیانت هایی شده است🙂
چشمانش .. چون ماه زیبا و درخشان بودند و در شب خزان، امید خاموشم را روشن کردند؛ بیصدا، مثل نسیمی که قصههای عاشقانه را دوباره زمزمه میکند و دلم را به شعف مینشاند.🌙✨️
گفتند کلمه تقصیر خودم بود رو جمله ادبی کن گفتم: گمشدم در جنگلی که خودم تک تک درخت هایش را کاشته بودم و با هر قدم، سایههایی بر جانم افتاد که خود، تبری ساخته بودم به نیّت بریدن شاخههای امید؛ افسوس که ریشههایم را بریدم.