من، حیرتزده بودم از سخنان تو.
میگفتی که آمدنت آنقدرها هم دور نیست،
من اما ترسیده بودم، حیرت کرده بودم از هجمه خلا نبودت.
بار دیگر باور کرده بودم یاوههایت را!
شاید در اعماق ذهنت بپرسی چرا؟ مگر من در سر خویش ذرهای عقل نداشتهام و باید بگویم: «چرا!
اما چگونه میشد باور نکرد زیبایی منظور آمیخته با عشقت را؟»
و اگر این را بدانی خواهی پرسید که چرا خوف کرده بودم و باید بگویم: «اگر این بار هم دروغ شنیده باشم چه میشود؟
باز هم میتوانم دستم را روی زانو بگذارم و بایستم یا باید برای همیشه با کمر قد علم کردهام وداع کنم؟»
به راستی چه میشود عزیز من، اگر مقصود تو از منظورهایت به من نرسد!؟...